بید م ج ن و ن
حی علی چشمان تو قد قامت العشق ایمان دارم : موسی چهل شب شد، تو سی شب وعده کردی پس به حرمت وعده ای آسمانی : تنها چهل کوچه فاصله ای کوچه پیمای همیشگی ! پ ن ۱ : نگران می گذرد یار من از کوی رقیب پ ن ۲ : ما اختیار داریم تا اختیارمون رو اختیاری بدیم دست خدا . پ ن ۳ : یک جمله کافیه تا همه چیز رو بذارم کنار و فکر کنم ... دنیا بی خدا ؟ فراموش ......................... نه ! پ ن ۴ : برای خدا: مرا هزار امید است و هر هزار تویی ... پ ن ۵ : سکوت می کنم و ... چه آسمان بی طاقتی ... در کجای خویش ایستاده ای که جهان این چنین به تو خیره مانده است ؟ کدام سجده تو را از زمین نجات داد ؟ کدام رکوع تو را از خاک بی نیاز کرد ؟ در کدام قنوت ، آسمان در دستهای تو نشست ؟ در کدام تشهد ، سنگینی هبوط از گرده های تو فرو افتاد ؟ ... دیشب ماه پائین آمده بود تا لمس ! شب یک رویا چه اتفاقای عجیبی این مدت افتاد من ، دلم من ، دلم دوباره من و دلم چقدر بی واژه شدم . هر پرنده می داند که اگر پای قفس در میان نباشد کدام اوج در انتظار اوست... چه عابرهای ولگردی شدند افتخارهای این روزها ی من !!!!! پ ن : خدایا امشب آرزوی دل همه ی ما رو برآورده کن این روزها من نیستم یا همه ؟ پ ن ۱: ثانیه های مونده به افطار صدای نقاره های گنبد طلا ی امام رضا همه روحم رو میبره به آسمون پ ن ۲: حالم خوبه . پ ن ۳ : ان الله مع الصابرین پ ن ۴ :امشب دچار شده ام به کمی نمیدانم ... دعایم کن و حلال فردا در پس هر سطر پشت هر کلمه آن طرف معانی مبهم حروف اسمی شبیه نام کامل من ، پنهان است نامی که در کشاکش عقل و عشق ، تسلیم هیچ یک نشد ... شب یک رویا صد سال بعد تو می نویسی (( صد سال پیش ، ماهی ها همه مردند چرا که روح انسان گندید و نیمی از گندیدگی روحی خویش را به دریاها پیشکش کرد و پس از مرگ ماهیان دریاها مرغان هوا مردند و جانداران جنگلها مردند و گلها و گیاهان وحشی پژمردند و برای ما تصویر و توصیفی غم انگیز بر جای نهادند )) تو می نویسی ((صد سال پیش انسان ، از هشت جانب خود سقوط کرد تکه پاره شد ، ذوب شد ، تباه شد چرا که به خود ، به یاران خود و به خدای خود خیانت کرد )) ... اگر اینگونه که هست ، بماند صد سال بعد به راستی که تو چیزها خواهی نوشت و چه چیزها برای نوشتن خواهی داشت ... غزلداستانهای سال بد ... این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین ... نه ! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت ... گروس عبدالملکیان سبوی خاطره لبریز می رسم از راه ...
| Design By : Night Skin |


